تماس با ما
افزودن به علاقمندیها
RSS

کانال تلگرام استاد محمدرضا یحیایی ایسنتاگرام instagram lenzor لنزور:سرویس اشتراک عکس twitter

Register

ورود کاربران

عضویت در سایت، نیاز به فعالسازی ندارد، و در مدّت چند ثانیه میتوانید عضو شوید. پست الكترونيك و ساير اطلاعات شخصي افراد محرمانه تلقي شده و در اختيار هيچ كسي قرار نخواهد گرفت. اخبار مهم از تازه های سایت به اعضای سایت ارسال گردد.



علوم ذن
داستان حکمت آموز: هر چیز که خوار آید چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
چهارشنبه ، 15 دی 1395 ، 13:53

 داستان حکمت آموز

هر چیز که خوار آید

 

روزی مرد روستایی با پسرش از ده راه افتادند بروند شهر. مقداری راه که رفتند یک نعل پیدا کردند. مرد روستایی به پسرش گفت: نعل را بردار که به کار می خورد. پسر جواب داد: این نعل آهنی به زحمت برداشتنش نمی ارزد.

مرد خودش نعل را برداشت و توی جیبش گذاشت. وقتی به آبادی وسط راه رسیدند نعل را به یک نعل فروش فروختند و با پولش مقداری گیلاس خریدند و به راه خودشان ادامه دادند تا به صحرا رسیدند.

در صحرا آب نبود و پسر داشت از تشنگی هلاک می شد. مرد که جلوتر از پسرش می رفت یکی از گیلاسها را به زمین انداخت. پسر دولا شد و گیلاس را از زمین برداشت. چند قدم دیگر که رفتند مرد روستایی دوباره یک دانه گیلاس به زمین انداخت و باز پسرش دانه گیلاس را برداشت و خورد.

خلاصه تا به آب و آبادی رسیدند هر چند قدمی که می رفتند مرد یک دانه از گیلاسها را به زمین انداخت و پسر هم آن را بر می داشت و می خورد. آخر کار مرد رو کرد به پسرش و گفت:

یادت هست که گفتم آن نعل را بردار، گفتی به زحمتش نمی ارزد؟ پسر گفت: بله یادم هست. پدر گفت:

دیدی که من آن را برداشتم و با پولش گیلاس خریدم؛ اما یکجا ندادمت. برای اینکه مطلب خوب متوجه بشوی، گیلاسها سی و هفت دانه بود و تو سی و هفت بار به خودت زحمت دادی و آنها را از زمین برداشتی؛ اما یک بار به خودت زحمت ندادی که نعل را برداری بدان: هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید...

گردآوری: مدیر سایت

 
داستان ذن: دروازه‌های بهشت و دروازه‌های جهنم چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
جمعه ، 10 دی 1395 ، 14:15

 داستان ذن 

 دروازه‌های بهشت و دروازه‌های جهنم

جنگجویی به نام نوبوشیگه، نزد هاکویین (استاد ذن که در قرن هشتم میلادی می‌زیست) رفت، و پرسید: «آیا بهشت و جهنمی وجود دارد؟»

 

هاکویین گفت: «تو که هستی؟»

 

جنگجو پاسخ داد: «یک سامورایی .»

 

  هاکویین با تعجب گفت: «تو، یک سربازی؟ کدام فرمانروا تو را محافظ خویش قرار داده؟ بیشتر شبیه گدایان هستی.»

 

  نوبوشیگه خشمگین شده و خواست شمشیر خود را از غلاف خارج سازد، اما هاکویین ادامه داد: «خوب پس شمشیر هم داری! سلاح تو کندتر از آن است که بتواند سر مرا از بدن جدا کند.»

 

  هنگامی که نوبوشیگه شمشیر خود را کشید، هاکویین متذکر شد: «اینجا دروازه‌های جهنم باز می‌شود.»

 

نوبوشیگه که آرامش و تسلط استاد بر خویشتن را مشاهده کرد، شمشیر خویش را در غلاف گذاشته و تعظیم نمود.

 

هاکویین گفت: «اینجا دروازه‌های بهشت باز می‌شود.»

اطلاعات بیشتر، کتاب داستانهای حکمت آموز جامع (ذن جامع) (جلد 1 و 2) نوشته استاد یحیایی.

 
داستان حکمت آموز (حکایت) : حرف حساب چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
پنجشنبه ، 9 دی 1395 ، 13:27

 داستان حکمت آموز (حکایت)

حرف حساب

 

 عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت.

مردی که آنجا بود عابد را شناخت، به نانوا گفت این مرد را می شناسی؟

گفت: نه.

مردگفت: فلان عابدبود.

نانوا گفت: من از مریدان اویم، دوید دنبالش و گفت می خواهم شاگرد شما باشم، عابد قبول نکرد.

  نانوا گفت اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را طعام می دهم، عابد قبول کرد.

 

  وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: سرورم دوزخ یعنی چه؟

عابد پاسخ داد : "دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا یک نان به بندۀ خدا ندادی ولی برای رضایت دل بندۀ خدا یک آبادی را نان دادی.

گردآوری: مدیر سایت

 
داستان ذن : ﺑﺮﻭ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺵ! چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
يكشنبه ، 5 دی 1395 ، 18:56

 داستان ذن  : ﺑﺮﻭ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺵ!

 

  ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ «ﺷﯿﻮﺍﻧﺎ» ، ﻓﺮﺩﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻤﯿﺰ ﻭ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻤﯿﺰ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﭼﯿﻦ ﻭ ﭼﺮﻭﮎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯾﺶ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺗﺎﺯﮔﯽ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺷﯿﻮﺍﻧﺎ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺗﻤﯿﺰ، ﺩﺍﺭﺩ ﺭﻭﯼ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺧﺎﮎ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ ﺗﺎ ﺑﺮﻕ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮﺩ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ ﺗﺎ ﺷﮑﻞ ﻭ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﮊﻭﻟﯿﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ. ﺷﯿﻮﺍﻧﺎ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻌﯿﺪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻼ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺶ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ؟

ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺮﻡ ﺯﺩﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺭﻫﮕﺬﺭﺍﻥ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺷﯿﻮﺍﻧﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ ﻭ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺗﻤﯿﺰﯼ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺷﮑﻞ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﮐﺜﯿﻒ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺳﺎﺯﻡ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﻧﺪ!

ﺷﯿﻮﺍﻧﺎ، ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﯾﮏ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻭ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﮔﺮﺍﻧﻘﺪﺭ ﻭ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺩﺍﺩﯼ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺷﯿﻮﺍﻧﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ.

 

 ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﺣﯿﺮﺕ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﺠﺎ ﻫﺴﺘﻢ!؟

ﺷﯿﻮﺍﻧﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:

” ﺗﻮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻭ ﺣﺎﮐﻢ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﺴﺘﯽ. ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮ ﺑﺪﻥ ﻭ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺩﺕ ﺣﮑﻢ ﺑﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﭘﺴﻨﺪﯼ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺭﺷﺪ ﺩﻫﯽ. ﻫﯿﭻ ﻗﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺗﻮ ﺍﯼ ﺟﻨﺎﺏ ﺳﻠﻄﺎﻥ، ﺑﻪ ﺫﻫﻦ ﻭ ﺭﻭﺍﻥ ﺗﻮ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻮﺩ. ﭼﮕﻮﻧﻪ ﯾﮏ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺭﻫﮕﺬﺭﻫﺎﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺫﻫﻨﺶ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﻧﻨﺪ؟ ﺑﺮﺧﯿﺰ ﻭ ﺳﺮﯾﻊ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﻮﺩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﺗﻤﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﯽ ﺭﻗﯿﺐ ﺑﯿﺎﺭﺍﯼ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺷﮑﻠﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﮐﻮﯼ ﻭ ﺑﺮﺯﻥ ﻗﺪم ﮔﺬﺍﺭ. ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺷﯿﻮﺍﻧﺎ ﺑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺎﻟﺪ. ﺑﺮﻭ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺵ!

 

  برای اطلاعات بیشتر، به کتاب دایرة المعارف هفت طب اصلی دنیا (جلد1) قسمت یوگا درمانی، و کتاب یوگا در هفت محله، در قسمت کنترل حواس پنجگانه و ذهن خود ، و داستانهای حکمت آموز جامع (ذن جامع) (جلددوم)، مراجعه بفرمایید.

 

«گر بر نفس خود امیری، مردی»

 
داستان حکمت آموز: حضرت سلیمان و مورچه عاشق چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
شنبه ، 4 دی 1395 ، 19:08

 داستان حکمت آموز

حضرت سلیمان و مورچه عاشق

 

روزی حضرت سلیمان مورچه‌‌ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاکهای پایین کوه بود.

 

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می‌‌شوی؟!

 

مورچه گفت: معشوقم به من گفته، اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می‌‌خواهم این کوه را جابجا کنم.

 

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی‌‌‌توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعی‌‌ام را می‌‌کنم!!

 

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.

 

مورچه رو به آسمان کرد و گفت:

خدایی را شکر می‌‌گویم که در راه عشق،

پیامبری را به خدمت موری در می‌‌آورد.

 

  تمام سعی مان را به کار گیریم،

پیامبری (راهنما و پیام آوری) همیشه در همین نزدیکی است  

 

گردآوری: مدیر سایت

 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>

صفحه 6 از 10

نشانی های ورودی سایت

www.mry14mn.com

www.mry14mn.net

www.mry14mn.ir

 

پیوندهای مرجع

  ماساز آقایان , قابل توجه بیماران ، درمانجویان، و ناتوانان حرکتی

وب‌سایت ماساژ جامع 

 

 شرکت  پرتو سیستم جامع

جدیدترین کتاب استاد

«آیین رزم جامع»، «درمان جامع بیماریهای کلیه مثانه پروستات» و «ماساژدرمانی یومی‌هوتراپی»، چاپ شد و

«ئی‌چینگ جامع» در مرحله مجوز. بیشتر بدانید...

ایسنتاگرام instagram نشانی اینستاگرام استاد

[email protected]_m.r.yahyaei

 

استیکر تلگرام - نهج الجامع - بخش دوم 1395.07.19

استیکر تلگرام - نهج الجامع - بخش اول. 1395.07.19

جدیدترین مقالات

 

مقاله خواص و دستور تهیه ماءالجُبن (آب پینر یا آب ماست)  (مقالات استاد). (1395/06/08).

توجه: خبر جدید موجودی کتابها

درحال‌حاضر 14کتاب موجود است. برای خرید، به فروش کتاب مراجعه بفرمایید.

قانون کپی برداری: استفاده از مطالب این سایت، فقط با ذکر منبع (نام و نشانی سایت) مجاز است.

این سایت، علمی، کاملاً شخصی، مستقل، و طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران بوده؛ و عاری از هرگونه «مطالب سیاسی، و یا غیر اخلاقی» می باشد. 

Copyright © 2019. استاد محمّدرضا یحیایی-علوم:روحی,ماوراءالطبيعه,متافيزيک,هنرهای رزمی,چی کنگ,يوگا,طب,عرفان,ذن,مدیتیشن,هیپنوتیزم- استاد محمد رضا یحیایی. Designed by yektaserver.net