-
درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاكمردان دزديد. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند. صاحب ... ادامه مطلب...
-
آرایشگر فقیری خیلی شاد بود. چون چیزی نداشت که نگرانش باشد. او آرایشگر دربار بود و هر روز برای خدمت ... ادامه مطلب...
-
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی میکرد، کنار چشمهای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبایی درون ... ادامه مطلب...
-
یکروز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: واقعاً عجیب است. درست بعد ... ادامه مطلب...
طریقت جامع | هنرهای رزمی و متافیزیک جامع