راهب و دخترک – داستان ذن

بازدید: 3 بازدید

دو راهب ذِن که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند، و از دیری به دیر دیگر سفر میکردند، سر راه خود، دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد. وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند، دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام، راهب دوم که ساعت‌ها سکوت کرده بود، خطاب به همراه خود گفت: دوست عزیز، ما راهبان نباید به زنان نزدیک شویم. تماس با آنها برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتیکه تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی. راهب اولی با خونسردی و با حالتی بی تفاوت پاسخ داد: من دخترک را همان‌جا رها کردم؛ ولی تو هنوز به آن چسبیده‌ای، و آنرا رها نمیکنی.

دسته‌بندی داستان های ذن همه مطالب
اشتراک گذاری
خوشحالم که در این سایت با من همراه هستید.
نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *