موتوآ: آقا من میتوانم به شما کارهای عجیبی را نشان بدهم که مردم آفریقا برای حفاظت در مقابل بیگانه های خاکستری انجام دادند. کارهایی که مردم ما انجام دادند در نتیجه توهمات نبود، در نتیجۀ تجربیات وحشتناک شخصی بود. امیدوارم یک روز بتوانم برایتان از ربوده شدنم تعریف کنم. ما اعتقاد داریم آقا، که مانتیندان Mantindane (“the tormentor”) ، خاکستری ها، در واقع خدمتگذاران چیتااولی هستند؛ و آنها بر خلاف چیزی که سفیدپوستان به اشتباه فکر میکنند، در حال انجام آزمایش روی ما نیستند. آنها به آزمایش کردن مشغول نیستند، این طور نیست، تکرار میکنم این طور نیست. هر کسی که تا به حال در جهنمی که آنها هستند رفته باشد، به شما خواهد گفت که هیچ هدف آزمایشگاهیای در آنچه آنها انجام میدهند وجود ندارد. یک نیت کاملاً پلید در این بین وجود دارد و کارهایی که آنها با ما انجام میدهند، به خاطر خودشان نیست؛ آنها این کارها را برای موجوداتی بزرگتر از خودشان انجام میدهند. آقا امکان دارد شما به من وقت بیشتری بدهید تا تجربه خودم را به طور خلاصه برایتان بگویم؟
مارتین: آه، بله، حتماً. ما تمام وقتی را که شما احتیاج داشته باشید در اختیار داریم.
موتوآ: آقا آن روز یک روز معمولی بود مانند بقیه روزها. یک روز زیبا در کوهستانهای شرقی زیمبابوه بود که اینیانگانی (Inyangani) نامیده میشوند. آنها کوهستانهای شرق زیمبابوه هستند. من از طرف معلمم وظیفه داشتم تا به دنبال نوعی گیاه دارویی بروم که برای مرهم کارآموز تازه ای که بهسختی مریض بود احتیاج داشتیم. معلم من، خانوم مویو (Moyo) یک ندبله Ndebele از زیمبابوه بود که زمانی به رودسیا Rhodesia معروف بود. من مشغول پیدا کردن این گیاه بودم و به چیز دیگری فکر نمیکردم و اعتقادی به این موجودات نداشتم. من هرگز قبلاً با آنها برخورد نکرده بودم، و اگرچه ما مردم آفریقا به چیزهای زیادی اعتقاد داریم، من به آنها شک داشتم، حتی در مورد موجودات مشخصی که در آن زمان به آنها اعتقاد داشتیم؛ به این خاطر که هرگز با چیزی مشابه با آن برخورد نکرده بودم.
و ناگهان آقا، احساس کردم که دمای اطراف من کاهش پیدا کرده، درحالیکه آن یک روز بسیار گرم در آفریقا بود. من ناگهان متوجه شدم که هوا سرد شده و مه درخشان و آبی رنگی در اطراف من موج میزند. من با حیرت و احساس حماقت به خاطر آوردم که این چه معنایی میدهد، به این خاطر که تازه شروع به کندن گیاه دارویی کرده بودم.
به طور ناگهانی خودم را در یک مکان بسیار عجیب پیدا کردم، مکانی که شبیه تونلی بود که با فلز خط کشی شده بود. من قبلاً در معادن کار کرده بودم، و جایی که در آن بودم شبیه یک تونل معدن بود که با فلز نقره ای مایل به سبزی خط کشی شده بود. آقا، من روی چیزی که به نظر میرسید یک نیمکت یا صندلی بسیار بزرگ و سنگین است قرار داشتم، اما هنوز به صندلی زنجیر نشده بودم. شلوارم غیب شده بود و فقط چکمه هایم به پایم بود که همیشه هنگام راه رفتن در بوته ها میپوشم. ناگهان، در این اتاق عجیب و تونلمانند، بیگانه های خاکستری را دیدم که ظاهر گنگ و مسخ شده ای داشتند و به طرف من میآمدند. نوعی روشنایی غیرعادی در این مکان وجود داشت که به نظر میرسید پرتوهایی از یک شیء تابنده هستند؛ و چیزی در بالای در ورودی وجود داشت که به نظر یک نوشته میآمد و مقابل سطح نقره ای-خاکستریرنگی بود. این موجودات داشتند به طرف من میآمدند اما من هیپنوتیزم شده بودم؛ مانند اینکه در سر من سحر و جادو به کار برده بودند.
هنگامی که این موجودات به سمت من میآمدند نگاهشان کردم. نمیدانستم آنها چی هستند. من ترسیده بودم، اما نمیتوانستم دست ها یا پاهایم را تکان بدهم. من آنجا مانند یک بره در قربانگاه بودم. هنگامی که آنها به من نزدیک میشدند، در درون خودم ترس را احساس میکردم. آنها مخلوقات کوتاه قدی بودند، همقد کوتوله های آفریقایی. آنها سرهای بسیار بزرگ و دست ها و پاهای بسیار باریکی داشتند.
به این خاطر که من یک هنرمند هستم، یک نقاش، متوجه شدم که این موجودات کاملاً از نقطه نظر یک هنرمند ناقص ساخته شده اند. بازوان آنها نسبت به بدنشان بسیار بلند بود، و گردنشان بسیار باریک بود، و سرهای آنها به اندازۀ یک هندوانه رسیده بزرگ بود. چشم های عجیبی داشتند که شبیه نوعی از لنزهای محافظتی بود. آنها مانند ما بینی نداشتند، فقط سوراخ های کوچکی در دو طرف یک برآمدگی میان چشم هایشان قرار داشت. دهان آنها بریدگی کوچکی بود که انگار توسط تیغ ایجاد شده باشد.
هنگامی که داشتم به این موجودات نگاه میکردم آقا، در کمال حیرت چیزی را نزدیک سرم احساس کردم. و هنگامی که به بالا نگاه کردم، موجود دیگری آنجا بود، که کمی از آنها بزرگتر بود، و بالای سر من ایستاده بود و به من نگاه میکرد.
من به چشم های این موجود نگاه کردم و کاملاً هیپنوتیزم شدم، و میدانید انگار جادو شده بودم. من به چشم های این موجود نگاه کردم و متوجه شدم که این موجود از من میخواهد که به نگاه کردن به او ادامه بدهم. من میتوانستم از پشت پوشش سیاه لنزمانندی که روی چشم های او قرار داشت، چشم های واقعی او را ببینم. چشم های او گرد بودند با مردمک های عمودی، مانند چشم های گربه. این موجود سرش را حرکت نمیداد. او داشت نفس میکشید، من میتوانستم حرکت حفره های بینی او را ببینم، اما آقا، اگر کسی از من بپرسد که هرگز بوی این موجود را شنیده ام، یک ضربه به کله اش میزنم.
مارتین: (خنده)
موتوآ: این موجود بوی هیچ چیزی را که ما میشناسیم نمیداد. این موجود یک بوی بسیار عجیب، خفه کننده و شیمیایی داشت که مانند تخم مرغ گندیده بود، و همینطور مس داغ [سولفور]، یک بوی بسیار قوی.
بعد این موجود به من نگاه کرد و من هم به او نگاه میکردم، و ناگهان، درد وحشتناکی را در ران چپم احساس کردم؛ مانند اینکه شمشیری در ران چپم فرورفته باشد. من از شدت درد فریاد کشیدم و مادرم را صدا زدم و آن موجود دستانش را روی دهان من گذاشت. میدانید آقا، اگر میخواهید بفهمید این واقعاً چه حسی داشت، پای یک جوجه را بردارید، یک جوجه زنده، و آن را روی دهانتان بگذارید. این همان احساسی ست که من هنگامی که آن موجود دستش را روی دهانم گذاشت داشتم.
این موجود انگشت های باریک و بلندی داشت که مفاصل آن از انگشتان انسان بیشتر بود، و انگشت شصت در جای خودش قرار نداشت. هرکدام از انگشت ها به یک پنجه سیاه ختم میشد، مشابه بعضی از پرنده های آفریقایی. آن موجود به من میگفت که ساکت باشم. اینکه درد چقدر طول کشید، نمیدانم آقا. من همینطور فریاد میکشیدم.
و بعد ناگهان چیزی از پای من به بیرون کشیده شد، من به پایین نگاه کردم و دیدم ران پایم از خون پوشیده شده است. آن چهار تا موجود مقابل من بالاپوش های تنگی به رنگ نقره ای مایل به سبز پوشیده بودند و بدنشان مانند انواع خاصی از ماهی های آفریقای جنوبی بود؛ و موجودی که بالای سر من ایستاده بود به نظر میآمد مؤنث باشد. او به نوعی از بقیه متفاوت بود. او بلندقدتر و بزرگتر بود، اگرچه ظاهر یک زن را نداشت، اما به نظر مؤنث میامد. دیگران به نظر میرسید به نوعی از او میترسیدند، نمیدانم چگونه برایتان توصیف کنم.
بعد، هنگامی که این چیزهای وحشتناک داشتند اتفاق می افتادند، یکی از این موجودات تلوتلوخوران و نامنظم، مانند اینکه مست کرده باشد، به طرف راست من آمد و کنار آن موجود بالای سر من ایستاد. و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد، این موجود چیزی را مانند یک خوشنویس کوچک و نقره ای رنگ با سیمی در یک سر آن، در حفره راست بینی من فرو کرد.
آقا، دردی را که احساس کردم نمیتوانم با کلمات بیان کنم. خون به هر طرف فواره زد. من سعی کردم فریاد بزنم، اما خون وارد گلویم شد. اوضاع مانند یک کابوس بود. بعد این موجود آن شیء را درآورد و من سعی کردم راست بنشینم و مبارزه کنم. اما آن موجودی که بالای سر من قرار داشت دستش را روی پیشانی من قرار داد و با نیروی کمی مرا متوقف کرد. من داشتم خون بالا می آوردم و ناگهان تصمیم گرفتم سرم را به راست بچرخانم و خون را بیرون بریزم، و بعد، اینکه آن موجود با من چه کار کرد، نمیدانم آقا.
تنها چیزی که میدانم این است که درد از میان رفت و به جای درد، تصاویر عجیبی ذهن من را پر کردند؛ تصاویری از شهرها، که بعضی از آنها را در حین سفرم دیده بودم، شهرهایی که نیمی از آنها ویران شده بود، ساختمانهایی که سقفشان ریخته بود و پنجرههایشان مانند حفره های خالی جمجمه انسان بودند. من این تصاویر را بارها و بارها دیدم. تمام ساختمانهایی که من دیدم در حال غرق شدن در آبی گل آلود و قرمز رنگ بودند.
مانند این بود که طوفانی رخ داده و ساختمانها از آب بیرون زده بودند، قسمتی از آنها توسط فاجعه ای ویران شده بود، منظره وحشتناکی بود.
و بعد، قبل از اینکه من متوجه چیزی بشوم، یکی از آن موجودات که کنار پاهایم ایستاده بود، شیئی را وارد عضو تناسلی من کرد، بعد از این که آن موجود شیء را بیرون کشید، مانند یک لوله کوچک و سیاه رنگ بود.
بعد از مدتزمان کمی، موجودات دیگر رفتند و مرا با دردی که در بینی ام داشتم و یکی از رانهایم که به خون آغشته شده بود تنها گذاشتند. موجود بالای سر من حرکتی نکرده بود. او فقط آنجا ایستاده بود و به طرز غریبی زیبا و زنانه، دست راستش را روی شانه چپش گذاشته بود، او آنجا ایستاده بود و به من نگاه میکرد. هیچ حالتی در صورت او وجود نداشت. من هرگز ندیدم هیچکدام از این موجودات به نوعی صدایی از خود در بیاورند. تمام چیزی که میدانم این است که آنها لال به نظر میامدند.
و بعد، دو موجود دیگر وارد شدند، یکی از آنها کاملاً از فلز ساخته شده بود. من هنوز در کابوس هایم این موجود را میبینم. او قد بلندی داشت و بسیار عظیم بود. مکانی که ما در آن بودیم برای او بسیار کوچک به نظر میرسید. او درحالیکه کمی خم شده بود جلو میآمد و قطعاً یک موجود زنده نبود. او یک موجود فلزی بود، نوعی روبات. او به جلو آمد و کنار پاهای من ایستاد، بدنش به طور ناموزونی خم شد و به پایین، رو به من نگاه کرد. او دهان و بینی نداشت و فقط دو چشم درخشان وجود داشتند که به نظر میرسید رنگشان عوض میشود و به نوعی تکان میخوردند، مانند حرکات و سر و صدای قطعات الکتریکی.
و بعد، پشت این ربات بزرگ و خمیده، موجود دیگری آمد که من را شگفت زده کرد. ظاهر بدن او به طرز شدیدی متورم بود. پوست صورتی رنگی داشت و اندامش بسیار شبیه انسان بود. او چشم های آبی رنگ، کشیده و بسیار درخشانی داشت. موهای او مانند نوعی الیاف نایلون مانند بودند. گونه هایی کشیده و برجسته و دهانی مانند انسان، با لب هایی پر و چانه ای نوک تیز و کوچک داشت. آن موجود آقا، قطعاً مؤنث بود، اما از دید من به عنوان یک هنرمند و نقاش و همینطور یک مجسمه ساز، این موجود کاملاً از فرم طبیعی خارج بود.
اول از همه، سینه های او لاغر و نوک تیز بودند و بسیار بالاتر از قفسه سینه قرار داشتند و مانند اندام یک زن طبیعی نبودند. بدن نیرومندی داشت، تقریباً چاق بود، اما دست ها و پاهایش به نسبت بقیه بدن بسیار کوتاه بودند. بعد، او به سمت من آمد، به من نگاه کرد، و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی دارد میافتد، او به نوعی با من جفتگیری کرد. تجربه واقعاً وحشتناکی بود آقا، حتی بدتر از آنچه قبل از آن روی من انجام شد. ضربه و شوک روحی آن روز، زندگی من را حتی تا الان تحتتأثیر قرار داده، دقیقاً تا چهل سال بعد.
و بعد از آن اتفاق، هنگامی که آن موجودات رفتند، موجودی که کنار سر من ایستاده بود، موهای سرم را تکان داد، سرم را محکم گرفت و مرا وادار کرد تا از روی صندلی بلند شوم. من این کار را انجام دادم، و وضعیتی که برایم پیش آمد این بود که به روی زانو و دستهایم به زمین افتادم.
من متوجه شدم که زمین آنجا عجیب بود. نقوشی در داخل آن حرکت میکردند و به رنگهای بنفش، قرمز و سبز تغییر رنگ میدادند. طرح ها بر روی یک پیش زمینه فلزی- خاکستری قرار داشتند. و آن موجود دوباره من را با موهایم بلند کرد، وادارم کرد بایستم، مرا با خشونت کشاند و مجبور کرد دنبالش کنم.
آقا، زمان زیادی طول میکشد تا چیزهای عجیبی را که دیدم، درحالیکه آن موجود من را به تندی از این اتاق به آن اتاق میکشید، برایتان توصیف کنم. حتی تا امروز ذهن من نمیتواند چیزی را که دیدم درک کند. در میان چیزهای زیادی که در آنجا دیدم لولههای بسیار بزرگی وجود داشتند، که به نظر میامد از نوعی شیشه ساخته شده اند و در داخل آنها، که از سقف تا کف اتاقی که به آن داخل میشدیم کشیده شده بود، چیزی مانند یک مایع خاکستری-صورتی رنگ وجود داشت و در داخل این مایع، نمونه های کوچکی از موجودات بیگانه را دیدم که درون آن میچرخیدند، مانند قورباغه هایی کوچک و نفرتانگیز.
من نمیتوانستم چیزهایی را که به من نشان داده میشد درک کنم. در آخرین اتاقی که به آن هدایت شدم، انسانها و موجودات عجیب دیگری را دیدم که روی صندلی دراز کشیده بودند. حتی تا امروز، ذهن من نمیتواند اینها را درک کند.
من از کنار یک مرد سفیدپوست رد شدم، یک سفید پوست واقعی، که بوی آدم میداد و معلوم بود بلاهایی مانند من به سرش آمده. این مرد سفیدپوست روی یک صندلی مانند آنچه من روی آن بودم دراز کشیده بود، هنگامی که از آنجا میگذشتم، به چشم های او نگاه کردم و او هم به چشم های من خیره شد.
و بعد من خودم را بیرون و میان بوته ها پیدا کردم. من متوجه شدم که جلیقه من نیست. درد وحشتناکی در ران چپم وجود داشت. درد شدیدی در عضو تناسلی من وجود داشت. بلوزم را در آوردم و آن را به پاهایم بستم و در میان بوته ها پیش رفتم.
من ابتدا با یک گروه از مردم جوان رودسیان ملاقات کردم که مرا به دهکدۀ معلمم راهنمایی کردند. و هنگامی که به دهکده رسیدم، چنان بوی وحشتناکی میدادم که سگهای آن اطراف شروع کردند به واق واق کردن و قصد داشتند من را تکه تکه کنند. و در آن روز، تنها معلمم و بقیه دانش آموزان و اهالی آن دهکده جان من را نجات دادند. معلم من و اهالی آنجا هرگز با چیزهایی که به آنها گفتم شگفت زده نشدند. آنها آن را قبول کردند آقا. آنها به من گفتند چیزی که برای من اتفاق افتاده، قبلاً برای مردم بسیاری رخ داده و من خوش شانس بودم که زنده برگشتم؛ به این خاطر که مردم زیادی در آن ناحیه ناپدید شده و هرگز دوباره دیده نشده اند – سفیدپوستان و سیاهپوستان بسیاری ناپدید شده اند.

همراهان عزیز سالها قبل مصاحبه ای با کردو موتوآ ترجمه و منتشر شده که در جلد هفتم باستان شناسی ممنوعه هم آمده. آن مصاحبه با یک روزنامه بوده و با مصاحبه ای که دیوید آیک با این شمن انجام داده و توسط آقای لشگری زیر نویس شده متفاوت هست .
طریقت جامع | استاد محمدرضا یحیایی | طریقت هنرهای رزمی و متافیزیک جامع






